|
سلام دایی جون
خوبی دایی؟ جات خوبه ؟ بهت خوش میگذره ؟ انشاالله که بهت خوش میگذره . شوکی که از رفتنت بهم وارد شد خیلی زیاد ه منتها هیچ کس نمی فهمه هیچ کس نمی فهمه من چقدر دوستت داشتم هیچ کس نمی فهمه روی اون قولی که بهم دادی چقدر حساب کردم یادته دایی ؟ دفعه ی اول و اخری که دیدمت بهم چی گفتی ؟ گفتی انشاالله عروسیت بیام با همین عصام برقصم پس چرا این قدر زود رفتی ؟ این قدر عجله داشتی ؟ بدترین جمعه ی سال برام بود روز ۳ خرداد سال ۸۷ که بهترین دایی دنیا از پیشمون رفت چه روزی رفتی روز ازادی خرم شهر من خیلی گریه کردم میدونم که داشتی نگام میکردی میدونم که حرفهایی رو که با خدام زدمو شنیدی حتما شنیدی وقتی به خدا گفتم خدا جون من که تا اسفند ماه امسال دایی رو ندیده بودم من که نمی دونستم توی این دمیا یه دایی به این کلی دارم من که ۱۵ سال بود که از وجود این نازنین خبری نداشتم پس چرا باید درست وقتی ببینمش که چند ماه بعد میره و ترکمون میکنه از طرفی هم خدا رو شکر کردم که دیدمتو لااقل فهمیدم چه گلی هستی خدای من گل چینه هرچی گله می چینه و می بره هرچی خاره هم میذاره هیچکس باورش نمیشد من حموم بودم وقتی اومدم مامانم گفت : حنانه میدونی کی مرد ؟ گفتم : کی ؟ اصلا توی فکرم نبود که شاید گلم باشه مامانم گفت: همون که بهت قول داده بود تو عروسیت با عصاش برقصه نمی دونم متوجه میشی چه حالی شدم ؟ همش میگفتم دایی تو که بی معرفت نبودی تو به من قول دادی یادته ؟ اما دیگه کار از کار گذشته بود و تو نبودی پیشمون اشکهام ناخوداگاه میومد از چشمام پایین همش یاد حرفهایی که باهات زدم افتادم یادته چند بار اومدم بهت سلام کردم ؟ هرکی به من میرسید میگفت دایی می خواد ببینتت و من خوشحال از اینکه دیدمت اون شب تو اسمونها سیر میکردم جمعه شب با اینکه نبودی ولی میدونم که نگامون میکردی چقدر دخترها گریه کردن خیلی دوست داشتم برای خاک سپاری میومدم باهان خداحافظی میکردم اما باز هم این درسو مدرسه نذاشت صبح توی مدرسه خیلی ناراحت بودم طوری که وقتی شیما بهم گفت خیلی دوستش داشتی ؟ اشکهام همین طور میومد پایین منم دیگه نخواستم کسی رو ناراحت کنم برای همین خودمو شاد نشون دادم ولی توی دلم خدا میدونه چه خبره دایی محمد گلم ٬ دایی مهربونم ٬ دایی نازنینم ٬ دایی قشنگم ٬ من همیشه به یادت هستم تا اخر عمر حتی توی عروسیم هم منتظرت می مونم و میدونم که میای خدا رحمتت کنه بچه ها اگه میشه لطفا فاتحه ای بخونه یاعلی + نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 16:13 توسط حنانه
سلام به تو عزیز دلم
حالت خوبه ؟ انشاالله که خوبی اگه هم از حال من بپرسی نمی دونم چی جوابتو بدم گاهی وقتها خوب و عالی و گاهی وقتها گرفته و مثل اسمون ابری نازنینم می فهمی ؟ بلد نیستم احساساتمو به زبون بیارم بلد نیستم بگم عاشقانه دوستت دارم بلد نیستم بگم با عشق تو از فرش به عرش خدا رسیدم بلد نیستم بگم با تو مهربانم به خدای مهربون نزدیک تر شدم بلد نیستم بگم نهایت ارزوی منی بلد نیستم بگم با تو به شکیبایی دست پیدا کردم بلد نیستم بگم هر شب با یادتم و هر صبح با یادت بلد نیستم بگم غرور و خودخواهیمو به خاطر تو کنار گذاشتم بلد نیستم به بقیه بفهمونم من دوستت دارم تا فکر نکنن دروغه ستاره ای به اسم تو دارم هر وقت دلم میگیره و با خدای مهربونم حرف می زنم اخرش تورو ازش می خوام گل من ٬ ارزوی من ٬ خوشبختی من ٬ دوستت دارم کاش میدونستی کاش یه فرشته این نوشته ی منو با تمام اشکهامو دلتنگیهامو برات میاورد دلم ربود لولی وشی است شور انگیز دروغ وعده و قتال وضع و رنگ امیز فدای پیرهن چاک که ماهرویان باد هزار جامه ی تقوا و خرقه ی پرهیز یاعلی + نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 19:40 توسط حنانه
دیشب نشسته بودم البوم عکس بچگی هامو ورق میزدم عجیب بود هرچه جلوتو میرفتم بغض به گلویم فشار بیشتری می اورد و دلم رو تنگ تر می کرد
وقتی به یکی از عکسهام رسیدم نمی دونم چرا ولی احساس می کردم بغضم سر باز کرد ولی وقتی دسن به صورتم می کشیدم می دیدم هیچ اشکی روی صورتم جاری نمیشه دیگه به هق هق افتاده بودم اما باز هم صدایش به گوش دیگزی نمی رسید چه لبخند قشنگ و کودکانه ای ! حیف چه زود گذشت اون قهقهه های شاد و کودکانه و واقعی ! اون قهر های دلنشین و به یاد ماندنی ! قهر کردن با بزرگ ترها و بعد با یک بوسه یا جایزه ای کودکانه اشتی کردن ! قهر کردن با هم سن و سالان و بعد با اندکی گذشت زمان به سادگی فراموش کردن و دوباره بازی ؟ قایم موشک ٬ لی لی ٬ اتل متل توتوله ٬ بالا بلندی ٬ گرگن به هوا ٬ سرسره بازی ٬ تاب بازی ٬ الک دولک٬ از همه مهم تر خاله بازی من میشم بابا تو بشو مامان تو هم بشو بچه و بعد چیدن وسایل برای یه خاله بازی درست و حسابی ٬ کش رفتن کلی چیز از اشپزخونه و برای درست کردن غذا تا وقتی مثلا شوهرمون از خستگی اومد خونه بهش بدیم بخوره ٬ رسیدن به درس و مشق بچمون عجیب بود توی اون سن با اون لبخند های کودکانه و راحت گاهی به فکر فرو میرفتم و ثانیه شماری میکردم برای بزرگ شدن !!!!!! چه افکار کودکانه ای که احساس میکردم بزرگ شدن من برابر با براورده شدن همه ی ارزوهام !!!!!! چه وقت هایی که اروم و اسوده به خواب می رفتم و تنها مشغله ی فکریم بزرگ شدن و درس خواندن بود حال بزرگ شدم به عکس هایم باز هم نگاه می کنم احساس میکنم کودک درون عکس هم می گرید با نگاه از او می پرسم تو چرا گریه می کنی ؟ او هم با نگاه گفت : دیگر به من سر نمیزنی این قدر بزرگ سالی تورا مجذوب خود کرده که مارا از یاد برده ای ؟ با اشک گفتم : نه ٬ من تنها خودم را فراموش کرده ام ولی باز هم به کنارت باز خواهم گشت به زودی دلم بد برای شادمانه دویدن و موهایم را به نوازش باد سپردن تنگ شده کودکی گمشده ی من دلم برایت تنگ شده است + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 13:9 توسط حنانه
سلام من بازم اومدم ولی با مطلب جدید از همه ی اون کسانی که در پست قبلی نظر دادن و منو همراهی کردن ممنونم و امیدوارم بازم یاریم کنن
دوروز پیش نشسته بودم و فیلم «تاصبح » رو می دیدم یه جمله ای نقش سیاوش «امین زندگانی » گفت که فکرمو خیلی مشغول کرد جمله ی پیش افتاده ای بود منتها تا به حال بهش فکر نکرده بودم گفت :زندگی جریان داره چه با منو تو ٬ چه بی منو تو یکهو رفتم تو فکر ٬ گفتم من هیچ نقش خاصی ندارم چرا فکر میکنم زندگانی راوی داستان منه اونم فقط من یعنی اگه من نباشم دنیا لنگه خیلی خنده داره ! هزاران هزار ادم که الان نیستن همین فکرا کردن و وقتی رفتن کسی نگفت شماها برای خودتون یه روزی یه چیزی بودید !!!!!!!!! زندگی یه تکرار هست ! تکرار منو تو و هزاران هزار ادم دیگه ! کی این تکرار می خواد تموم شه به قول فروغ : زندگی کردن٬ تلف بودن ٬ نطفه ای را پرورش کردن و این تکرار تکرار است ومن تکرار تکرارم همه از زمان بچگی فکر میکنن وقتی بزرگ میشن «چه دختر٬ چه پسر» نقش یه مادر یا یه یدر خوب ٬ یه همسر خوب ٬ یه دوست خوب٬ و یه بنده ی خوبو دارن ولی به نظر شما کدومشون به نتیچه ی دلخواه میرسه ؟؟؟؟؟؟؟ همه ارزوی دکتر شدن مهندس شدن و وکیل وخلبان شدنو دارن هیچ کس حاضر نیست دزد بشه هیچ کس نمی خواد بشه کلاهبردار نمی خواد بشه دزد نمی خواد از صبح تا شب برای یه لقمه نون سگ دو بزنه وشب با هزار مشکل سر به بالین بزاره هیچ کس نمی خواد معتاد بشه هیچ کس نمی خواد هوو بشه همه تا جوونی به خوانواده هاشون میگن من این راهو میرم اون راهو نمیرم من این میشم این کارتون درسته اون غلط توی یه کتاب نوشته بود: بگذار از این تکرار سرنوشت رها شویم ... از من مخواه مادر که دگر بار زندگی را با قصه ای همچون تو به نهایت برم لااقل برای یک بار می باید سرنوشت زنانی مثل من و تو پایانی دگرگونه داشته باشد... پایانی به جز ایستادن و لب نگشودن باید وحشت را از خود دور کنیم ... وحشت از تنهایی وحشت از جدایی شاید گاهی لازمه ی زندگی برای کامل شدن طی مسیر به تنهایی باشد زمزمه ی باد نوشتهی تکین حمزه لو این مطلب همیشه تو ی دهن من می مونه ولی عملش نه فقط خودش اهل پ.ن نوشتن نیستم ولی می نویسم درددل یا حرفهای الکی ۱-خواستم متفاوت بنویسم نشد ۲- حوصلم سر رفت گفتم اپ کنم ولی مسخره شد حرفی برای گفتن نداشتم ۳- ۵شنبه بردنمون سینما از طرف مدرسه فیلم غیر منتظره خیلی مسخره بود خیلی دلم می خواد بدونم کارگردانش چرا این فیلمو ساخته ۴- دهه ی فجر هم داره تموم میشه ولی بازم عمق فاجعه رو حس نکردم که چه جوری میشه دین شهدا رو پرداخت کرد ۵- می خوام خودم به زندگیم جریان بدم ولی نمیدونم کدوم راهم درسته ۶- حرف زیاد زدم تا بعد یاحق + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 22:44 توسط حنانه
سلام دوستان یه نظریه می خوام بذارم می خوام اسمشو بذارم مسابقه ی زندگی هر کسی میاد نظر تجربه هر حرفی که دوست داره رو میاد میگه هرکی دوست داره با اسم واقعیش اونو میذارم اگه نه بیاد توی نظرای خصوصی و با یه اسم مستعار نظرشو مینویسم فقط خواهشا مسخره نکنین در ظاهر مسخره ولی در باطن قشنگه امتحان کنین امروز توی مدرسه از چند نفر پرسیدم سوال ها اینه :
اسم؟ سن؟ تا این سن چه تجربیاتی به دست اوردید ؟ اون چیزی رو که ۵ سال پیش می خواستید توی این سن الان به دست بیارید الان به دست اوردید ؟ لطفا اون چیز رو بگید؟ به نظرتون اون چیزی رو که می خواید توی ۲۰ سال دیگه به دست می یارید ؟ چه چیزی هست؟ از خودتون راضی هستید؟ چرا؟ یه پیام برای همه ی سنین ؟ لطفا کامل جواب بدید ممنون مهرنوش۱۷ ساله دانش اموز سال سوم دبیرستان گفت: تجربه ی من اینه که هر وقت عاشق شدم یا از کسی خوشم اومد هیچ وقت من جلو نرم و همیشه منتظر اون شخص باشم تا بیاد جلو .اون چیزی که ۵ سال پیش میخواستم الان پیدا کردم اما خصوصیه و نمیتونم بگم چیزی رو هم که میخوام توی ۲۰ سال دیگه پیدا میکنم چون میدونم خواستن توانستن است و با تلاش به همه جا میرسم از خودم راضیم چون به هر چیزی خواستم رسیدم پیامم هم اینه که همه ی جوونا توی هر سنی حتی اگه خواستن بدترین کارا رو کنن نمازو یاد خدارو فراموش نکنن خدا گفته از تو حرکت از من برکت الهام ۱۷ ساله دانش اموز سال سوم دبیرستان گفت:من یاد گرفتم صبر کنم اون چیزی که ۵ سال پیش می خواستم الا ن دارم اونی هم که می خوام ۲۰ سال دیگه می تونم به دست بیارم من میخوام مهندس شیمی بشم و مطمئنم به اونی که میخوام میرسم ساناز ۱۷ ساله دانش اموز سال سوم دبیرستان گفت: من تجربه زیاد دارم ولی هیچ کس نمی تونه عبرت بگیره چون تا کسی تجربه نکنه نمی تونه بفهمه مثلا وقتی به یک بچه می گی این خوردنی ترشه تا خودش نخوره و امتحان نکنه نمی فهمه .من ۵ سال پیش می خواستم نقاش خوبی باشم الان تونستم و پارسال نقاشیم توی منطقه دوم شد می خوام در اینده گرافیست شم و مطمئنم با تلاش میشم ندا ۱۷ ساله دانش اموز سال سوم دبیرستان گفت:من یاد گرفتم فقط درس بخونم چیزی که می خواستم تونستم به دست بیارم می خوام مهندس شیمی بشم و مطمئنم این اتفاق بیفته پیامم اینه که دخترا هیچ وقت بد بخت پسرا نشن خانم .ا. گفت : نه من راضی نیستم چون وقتی می بینم کارگر خونم فقط به خاطر در اوردن پول برای بچه ها و شوهر مریضش این همه کمک میکنه و اخرش هیچی به هیچی از هیچی راضی نیستم من این حقوقی که میگیرم اصلا ازش استفاده نمیکنم چند ماهه نرفتم بگیرم من یه زنم حالا اون مردی که باید خرج یک خانواده رو بده چطور میتونه با این حقوق کنار بیاد یکی از دختر های پیش دانشگاهی گفت: من اصلا از خودم راضی نیستم و تا مرگم هم راضی نمیشم چون به چیزی که میخوام نمیتونم دست پیدا کنم یکی دیگه از بچه های پیش گفت: چه سوال های سختی میپرسی اره به چیزی که میخواستم رسیدم نظر شما چیه؟ اقای برهان با سن ۲۰ +یه کم زیر ۲۵ گفتند:بیشتر تجربه هام تلخ بوده یعنی شکست به اون چیزی که می خواستم ۵ ساله پیش رسیدم از خومت سربازی معاف شدم و به دانشگاه رفتم و به موفقیت رسیدم اما به چیزی که سه سال پیش میخواستم نرسیدم و نمیرسم شاید اون چیزو یک روز اینده بهدست بیارم چون مرگ و زندگی دست خود ادم نیست همه میگن من (خوب ٬ باکلاس٬ با ادب ٬ صبور٬ همه تو حرف زدن در برابرم کم میارند ٬ خوش تیپ٬ از یک خانواده ی خوب و باکلاس٬...) هیچ وقت در زندگی عاشق کسی که نمیدونند کی هست و خانواده اش از نظر شخصیتی در جامعه چگونه اند و چه کاره اند نشوند چون دل کندن از او سخت است و اگر بخواهند بر روی مسائل دیگر هم پا بگذارند باز ان هم بدو سخت است و ار سر دو راهی قرار گرفت باید یکی را انتخاب کند (شخصیت خانوادگی یا بدنامی عشق) البته این تجربه ی من نیست تجربه ی نزدیک ترین دوستم بود که اخر به مرگ کشید و من این تجربه را از ۱۹ سالگی به کار گرفتم و به دیگران گفتم پسرک تنها ۱۸ ساله گفت:بزرگ ترین تجربه ای که بدست اوردم این بوده که به هیچکی حتی نزدیک ترین کسم اعتماد نکنم اره ... اون چیزی رو که می خواستم ۵ سال پیش به دست اوردم ولی ای کاش نمی خواستمش اون چیزیو که ۲۰ سال دیگه می خوام یه زندگیه راحت و بدون دردسر هست البته تو تنهاییم از خودم راضی نیستم چون نباید تو این سن عاشق میشدم (منظورم ۲ ساله پیش هست)تا این جوری شکست نمی خوردم پیامم اینکه بی خیال عشق و عاشقی بشن ...همش دروغه ... دروغ دروغ دروغ سعیده ۱۵ ساله دانش اموز سال اول دبیرستان گفت:تجربه هام تا حدی زیاد بوده و مهم ترینش این بوده که هیچ وقت خداوند مهربان را فرع قرار ندهم و به خودم ایمان داشته باشم فقط اون چیزی رو که ۵ ساله پیش می خواستم بهش تا تا حدی رسیدم اما اون چیزی رو که ۲۰ ساله دیگه می خوام رو بهش میرسم الان هم دارم روی خودم کار میکنم و از خودم راضی هستم و امیدوارم که خدا هم راضی باشه یه پیام هم برای هم سنو سال های خودم :هیچ وقت از یاد خدا غافل نشن و به وجودشون ایمان داشته باشند و زود خودشون رو نفروشن خیلی نظر سنجیت توپه دوست من دوستان منتظر حرف های شما هم هستم زهرا ۲۸ ساله گفت: من تجربه های زیادی رو به دست اوردم ولی در دوران تحصیل یک جور فکر می کردم اما وقتی رفتم دانشگاه نظرم فرق کرد من استادی داشتم که خیلی رابطه ی خوبی همه ی بچه ها داشتند باهاش چیزهای خوبی بهم یاد دادند .چیزی رو که ۵ ساله پیش می خواستم به دست اوردم توی جایی کار میکردم که ارباب رجوع های خیلی عصبانی وناراحتی داشت دوست داشتم محیط کارم عوض بشه که شد من یاد گرفتم که مثل قدیم هر چیزی رو با پرخاشگری نخوام و در کار جایگاه رئیس شناختم و فهمیدم نمیشه دیگه اون چیزها رو با زور و پرخاش به دست اورد نظرم نسبت به پدر و مادر و برادرم عوض شد چیزی رو که ۲۰ ساله دیگه می خوام زندگیه خوب هست پیامم اینه که همیشه همه مثبت فکر کنن با این که چیزهای بد خیلی زیاده اما با این حال مثبت فکر کنن از خودم هم راضیم چون به چیزایی که می خوام رسیدم خانم ۷۵ ساله ای گفت:من هیچ تجربه ای ندارم که به درد جوونا بخوره اصلا مگه جوونا به حرف ما گوش میدن چیزی رو که ۵ ساله پیشی خواستم به دست نیاوردم چیزی رو که ۲۰ ساله دیگه می خوام اگه زنده باشم به دست می یارم از خدای خودم راضیم پیامم هم اینه که به خدا همیشه فکر کنید اقای ۶۶ ساله ای گفت(در حال کارفروختن سفره):من توی زندگیم به جز خوردن و خوابیدن چیز دیگه ای به دست نیاوردم ۵ ساله پیش دلم بچه و زندگیو تن سالم که الان ندارم می خواستم که به دست اوردم (در این هنگام مشتری اومد وبعد از چند دقیقه معطلی ایشان فرمودند:برو خانم مزاحم ما نشو)جالب نه باز هم فرارو باز هم تاسف دوستان منتظریم مهدیس ۱۸ ساله گفت:اره تجربه زیاد داشتم و از همشون عبرت گرفتم راستش اون چیزی رو که ۵ ساله پیش می خواستمو به دست نیاوردم اون این بود که هیچ وقت حتی یک لحظه خدا رو فراموش نکنم .لی متاسفانه یه لحظه از یاد خدا غافل شدم و شیطون منو بازیچه ی دست خودش قرار داد تجربم هم تقریبا به خاطر همین غفلت بود نمیدونم شاید اگه خدا کمکم کنه و تنهام نگذاره بدستش بیارم منظورم خواسته ی ۲۰ سال بعدمه دوست دارم فقط یه زندگیه خوب و اروم داشته باشم البته اگه تا اون موقع زنده باشم چون ادم حتی از یه دقیقه خودش هم خبر نداره نه از خودم راضی نیستم اخه کسی می تونه از خودش راضی باشه که خودشو خیلی خوب شناخته باشه ولی متاسفانه من خودمو هنوز نشناختم پیامم اینه که :حتی یه احظه هم از یاد خدا غافل نشن و از تجربه هاشون عبرت بگیرن و واسه چیزی که می خوان بهش برسن تلاش کنن ... همین دیگه زهرا محمدی ۲۹ ساله گفت :تجربم اینکه هرچی در زندگی صبر داشته باشیم در کارها موفق تریم و اگر در کارها خدا را در نظر بگیریم موفق تر هستیم تا حدودی دوست داشتم تحصیلاتم رو ادامه بدم و تا ۲۰ ساله دیگه به اون چیزی که می خوام میرسم تحصیلاتم و به ثمر رسوندن بچه هام .نه از خودم راضی نیستم چون اعتماد به نفس ندارم پیامم اینه که :سعی کنن و تلاششان رو برای رسیدن به هدفشون رو زیاد کنن و تنبل نباشند دوستان هم چنان منتظریم پدر و مادر مدار صفر درجه ۳۱ ساله گفتند:به چیزهایی که می خواستن بهش رسیدن ۱-از خدا دو تا فرزند که یکیش دختر و یکی پسر که خوب این دو تا دسته گلو خداوند مهربان بهشون عطا کرد ۵ ساله پیش هر دو شون کارمند بودند و بر نامه ریزی کردند که سال ۸۷ خونه بخرند از اون جایی که کار بابایی یه جوریه که بهش گفته بودند قرار مسکن گرون بشه ۲ سال زودتر از پیش بینیشون خونه خریدن و ما از مستاجری در امدیم به قول بعضی ها براشون زود بود صاحب خونه بشن ولی این برمی گرده به مدیریت بابا ومامان دومین چیزی رو که می خواستن :جفتشون معتقد بودند به اینکه تمامی عشق رو باید به پای همسر همیشگی گذاشت به خاطر همین هیچ کدومشون تا زمان ازدواجشون دل به هیچ کس نسپردن تا اینکه بهم رسیدن و الا ن ما یه عالمه خوشبختیم بابایی میگفت بچه ها برای اینکه محیط بیرون بر روحیه ی اونا اثرمنفی میگذاره نباید تا ۵ سالگی مهد برن و همین کارم انجام شد ویکیمون امیر تئ ۵ سالگی رفت مهد برای ۲۰ سال دیگه تمامی عشق مامان و بابا درس خوندن ما و رفاه حال ماست و یه سری مشکلات که هنوز به ما نگفتند و قرار شده که سکرت بمونه و ما که بزرگ شدیم سورپرایز بشه برامون (همان طور که متوجه شدید اینا رو خود مدار صفر درجه از زبان پدر و مادرش نوشته) امین ۱۸ ساله گفت :من تا این سن تجربیات زیادی به دست اوردم ولی هیچ وقت به خوبی از تجربیاتم استفاده نکردم یعنی نخواستم که بکنم چیزی رو که ۵ سال پیش می خواستم به دست بیارم به دست نیاوردم دیگه هم نمی خوام به دست بیارم حتی تو ۲۰ سال اینده زندگی همش یه تجربس تجربه ای برای پیدا کردن خیلی چیزا دوستان هنوز هم منتظریم اقای امیر مهدی ۲۱ ساله گفت:تا این سن فهمیدم که با زندگی طوری رفتار نکنم که به خودش مغرور بشه اراده بزرگ ترین ابزار دست منه و دوستام بزرگ ترین سرمایه برام مهم نیست ۲۰ ساله دیگه چی میگه به حال فکر میکنم زندگی که با یه جمله ی نا سنجیده نابود میشه ارزش برنامه ریزی بلند مدتو نداره مهم اینه که ما ازحد اکثر توانایی هامون استفاده کنیم از خودم راضی نیستم چون عقیده دارم رضایت از شرایط موجود مسیر ترقی رو می بنده پیامم برای همه ی دوستام اینه که همیشه به مشورت بها بدن افکار ما ممکنه در کل زندگی فقط یک بار اشتباه باشن چه خوبه که اون یک بارو با دیگران باشیم هنوزهم منتظریم
و حالا خودم احساس میکنم تونستم تا این سن چیزهایی رو که می خواستمو به دست بیارم هنوز مونده و میدونم اخر عمر هم راضی از دنیا نمیرم بالا ترین چیزی که دارم مهر و محبت و اعتماد به نفس و بهترین نعمت دوستیم با خدای مهربونه تجربمم اینه که به هیچ کس اعتماد نکنم از همتون ممنونم + نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 18:23 توسط حنانه
سلام دوستان این وبلاگ به تازگی درست شده و من می خوام اولین مطلبمو از دنیای همسران بگذارم امیدوارم خوشتون بیاد در ضمن لطفا نظر یادتون نره
این هم یکی از مسائل پیش پا افتادهست که یک زوج رو تا مرز جدایی برده عروس خانم که سه سال از ازدواجش گذشته شوهرشو تحت فشار گذاشته که دیگر نمیتواند با مادر شوهرش زندگی کند ٬ اما مرد جوان هم میگوید :من تنها فرزند او در تهران هستم خواهرم که در شهرستانه مادرمو چی کار کنم ؟پول برای اجاره ی خونه ندارم ٬ ببرمش خونه ی سالمندان؟ زن میگه : چاره ای نیست ببر... مرد میگه: اگه مادرت بود راضی میشدی ؟ زن میگه :پای مادرمنو وسط نکش سه ساله با مادرت زندگی میکنم خسته شدم از دخالتاش. مرد: اون که کاری به تو نداره زن: خودت راضی نیشدی با مادر من سه سال زندگی کنی؟ مرد: اره راضی میشدم زن:اره جون خودت٬ دیدم بنده ی خدا چند ماه پیش دو روز اومد به کنایه گفتی:مادرت با پدرت حرفش شده مرد :شوخی بود تو چرا جدی گرفتی در اخر خانم مهریه رو اجرا گذاشت حالا این سوال پیش میاد که کسی که خونه و شرایط نداره چرا ازدواج میکنه؟ + نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386 18:52 توسط حنانه
|
|||||||||
| ||||||